تبليغاتX
پرواز را... - بهمن
سلام عزیزان . حتما" راجع به بهمن در فصل بارش برف در بعضی از مناطق کوهستانی خوندید و شنیدید . و حتی معدودی هم دیده باشید . اما بسیار نادره که خودتون زیر بهمن مونده باشید و یا با کسی که زیر بهمن مونده باشه روبرو شده باشید . روز ۲۴/۱۱/۸۴هرگز از یادم نمیره . اون روزمن و دیگر بچه های ورودی ۸۴ (به کلوپ دماوند )کلاس اتاق برفی داشتیم . منطقه ای که قرار بود کلاسمون اونجا اجرا بشه گردنه ی دیزین بود . یکی از بهمن خیزترین مناطق ایران . ۱۴نفر بودیم و اتوبوس مارو به دلیل بسته بودن جاده فقط تا ۲راهی شمشک  دیزین  بالا برد . برف تو جاده حدود ۳۰سانت بود و روی کوهها حتی به ۲متر میرسید . هوا مرطوب بود و ابرها پایین بودن . بارون و برف ریزی باریدن گرفته بود و هوا خیلی مساعد نبود . اما تصمیم باشگاه بود که برنامه در صورت امکان برگزار بشه . سکوت حکم فرما بود و ما شاد . ۱.۵ ساعت پیاده روی و برف کوبی سبک داشتیم . همینجور پیش میرفتیم که سرپرست و مربی یه جایی رو روی یه کوه که حدودا"۵۰۰متر از سطح جاده تا قله ارتفاع داشت نشون داد و گفت اونجا زیر نقاب برفی این قله جای مناسبی هست و بهتره جلوتر نریم . از همونجا تراورس به سمت یالی که مناسب برای بالا رفتن از این کوه داشت رو شروع کردیم . من و ۳نفر دیگه جلوتر بودیم . چون به هم قد بلندتری داشتیم و هم قدرت بیشتری برای برف کوبی سنگینی که در پیش داشتیم . از همون اولش برف تا بالای شکم بود و قدم نمیشد برداشت . فقت باید برفو میبریدیم و جاوی پامونو خالی میکردیم . حدود ۱۰۰متر حرکت کردیم اما به سختی . نزدیکای سنگی که روی یال بود میرسیدیم که یه دفه مربی گفت از همینجا به جز ما ۴نفر که جلو بودیم بی سروصدا برگردید . اینو گفت و همه برگشتن . انگار یه چیزی تو دلش صداش کرده بود . بچه ها همه برگشتن تو جاده . سکوت مطلق بود و من به حرکت در اومدم. پشت سرم یه تونل کنده شده بود . این خوب نبود . اما راه برگشت نداشتیم چون اگر به طرف یال میرفتیم خیلی زودت میرسیدیم تا به طرف جاده . در همین احوال یه دفه یه صدای وحشتناک شنیدیم درست مثل صدای بمب . همه چی تو ۱ لحظه اتفاق افتاد . اما چه لحظه ای بود . دیدم از زیر نقاب برفی قله تمام برفها به حرکت در اومدن و با سرعت به طرف پایین سرازیر شدن . اولش برام جالب بود اما یه دفه خودمو زیر ۲ متر برف بیسار فشورده حس کردم . همه جا تاریک  شد و بی صدا تر . انگار توی قبر بودم  اما بد تر از قبر بود . چرا که فشار برفهای انبوه با فشار بسیار زیاد جایی برای فکر کردن هم برام نمیگذاشت . هوا نبود و اکسیژن داشت تموم میشد . اولین کاری که کردم ۳ بار با تمام وجود فریاد کمک سر دادم اما فهمیدم که فقط خداست که صدای منو میشنوه . خواستم حرکت کنم اما حتی انگشتانم هم تکون نمیخوردن . فشار و حجم برف به قدری زیاد بود که تمام عظلات بدنم گرفته بود . انگار ۱ کامیون سنگهای بزرگ روم بود . کم کم متوجه شدم که نمیتونم نفس بکشم . اکسیژن اون زیر نبود . تمتم بدنم زیر برف بود و صورتم تو برف مدفون بود . دیگه فهمیدم راهی جز تسلیم شدن ندارم و خودمو رها کردم . دستم به هیچ جا نمیرسید جز ....   تو اون لحظه درک کردم که دارم از ته دلم با تمام وجود از خدا چیزی میخوام . فقط یه جمله گفتم و بی حوش شدم . گفتم خدایا اینجا و اینجوری نه . وقتی چشمامو باز کردم آسمونی نیمه ابری همراه با خورشیدی گرم و نورانی دیدم . بچه هارو بالای سرم خیلی پریشون دیدم و یه دفه گفتم بریم و یه فشار به خودم آوردم تا بلن بشم اما حتی ۱ سانت تکون نخوردم . بچه ها میگفتن نترس چیزی نیست نگران نباش همه چی خوبه یکی قهوه داغ میرخت یکی سرمو گرم میکرد همه یه جوری بودن . به خودم اومدم تازه فهمیدم چی شده . من زیر بهمن بودم . حدود ۱۲دقیقه کاملا" زیر بهمن بودم و بی هوش . اما معجزه ای رخ داده بود و بچه ها متوجه شده بودن که من حدودا" کجا مدفون شدم . وقتی چشمامو باز کردم فکر کردم که کنار کوه نشسته بودیم  و خوابم برده به همین دلیل تا به هوش اومدم گفتم بریم . اون زیر قابل وصف نیست . اما امیدوارم که هیچ کس گرفتار بهمن نشه . حدود ۳۰دقیقه دیگه طول کشید تا منو از زیر برفهای فشرده با هزار زحمت بیرون بیارن . من از همه دوستانم ممنونم . مخصوصا از امیرکه منو با زدن باتوم توی برف پیدا کرد و به بچه ها زود اطلاع داد . راستی ۲ تا دیگه از بچه ها هم زیر بهمن بودن اما سرشون بیرون بود و قسمتی از بدنشون زیر برف مونده بود . خدا به اونها هم رحم کرد . به هممون رهم کرد چرا که اگر مربیمون اون وسط همه ی بچه هارو برنمیگردوند کسی برای کمک به کسی باقی نمیموند و همه زیر آواری از برف مدفون میشدیم . اون روز کلاس اتاق برفیمون با انرژی زیاد برگزار شد و لی شبو برگشتیم . این خاطره ی من از بهمن بود . حادثه ای که در آغوش کشیدن خدارو برای چندمین بار برام تداعی میکرد . اشتباهاتمون بسیار آشکار بود . هوای خراب . منطقه بهمن خیز . بریدن بهمن . امید وارم که شما اشتباهات مارو تکرار نکنید . همیشه شاد باشید و سر بلند . تا بعد .
+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/21ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط جواد قارایی   |